خرید بک لینک
قطره بارون شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۲ dreams come true باورم نمیشه دارم یه لپ تاپ به‌روز و حرفه ای می گیرم تا کاری رو که از سال ها پیش (دوران مدرسه) عاشقش بودم و به هر دلیلی سمتش نرفتم رو شروع کار کنم و به صورت حرفه ای انجام بدم :(یه جورایی احساساتی میشم و یه جورایی هم دلم واسه خودم میسوزه که کسی تو این راه و رسیدن بهش ساپورتم نکرد تو این سال ها و الان مثه همیشه خودم دارم واسه خودم و آرزوهام قدم بر می دارمامیدوارم تو این راه موفق بشم می دونم که می تونم ✨ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:02

قطره بارون چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳ به یاد ویولت (من و ام اس) نمی دونم کسی از اون دوران هست که ویولت رو بشناسه یا نههمون اوایل که وبلاگ زدم و ابتدا کردم به نوشتن، از طریق یکی از دوستام که تو special وبلاگ داشت، با دختری آشنا شدم به نام ویولت که از روزمرگی هاش و دست و پنجه نرم کردنش با ام اس می نوشتنمیدونم چرا امشب یهو یادش افتادم و خیلی شانسی گفتم بذار سرچ کنم شاید یه جای به‌روز مینویسهیه وبلاگ تازه ازش پیدا کردم و چرخیدم و چرخیدم تا اینکه دیدم همین اردیبهشت ماه آسمونی شده...قلبم تیر کشید وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:02

قطره بارون پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳ dream came true ✨ همه چیز مثه یه خواب بود.هنوز باورم نمیشه اینکارو کردم.خواننده مورد علاقه م رو بعد از ۹ سال فقط گوش کردن به آهنگاش، از فاصله کمتر از نیم متر دیدم.تمام آهنگای مورد علاقه م رو لایو خوند و من باهاش خوندم و اشک ریختم و رقصیدم.یه دستبند بهش دادم و اون جلوی چشمام دستش کرد!دوستای صمیمی آنلاینم رو بعد از ۱۰ سال دوستی دیدمشون و باهاشون وقت گذروندم.نمیدونم صرفا چون فقط موقتی بود انقدر حالم رو خوب کرد، یا اون جا و مکان و زمان مخصوص من بود.چون واقعا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:02

قطره بارون دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ یکی اینجا داره خفه میشه دلم دوستی میخواددلم یه رابطه امن میخواددلم میخواد یه نفرو داشته باشم تا یه دل سیر بتونم باهاش حرف بزنمدلم میخواد یکی بشینه روبروم و فقط بگه و بگه و بگه، و من گوش کنم دلم میخواد یه نقطه امن پیدا کنم و توش خود واقعیم بشمدلم میخواد بدون فیلتر باشم، خودم باشم و حرفایی که راه گلومو گرفته و داره خفه م میکنه رو بریزم بیرونکاش حداقل میتونستم گریه کنم تا شاید اونجوری تخلیه بشمکاش میتونستم داد بزنم و جیغ بکشم تا شاید نفسم برگردهخسته شدم انقد که هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:02

انقد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

با اینکه امسال یلدا نداریم، ولی یلداتون قشنگ :)

من که الان ۶ ساله بعد رفتن بابا هیچ عیدی ندارم، اینم روش

ولی این نقاشی که کشیدم رو میذارم هم دل خودم یکم باز شه هم هر کس دیگه که اینجارو میخونه

راستی تولدت مبارک، یلدا :)

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

کاش اینجوری نمیشدکاش الان میتونستم باهات حرف بزنم، مثه قبلکاش میشد باهات درد و دل کنم، غرغر کنم، گریه کنمو تو گوش کنی و آرومم کنیو تو منو بخندونی و بگی دلم برای خنده ت تنگ شده بودمن الان به حضورت و وجودت بیشتر از همیشه نیاز دارمولی نمی تونم به زور اینو ازت بخوامبغض چند روزه من ترکیده و من نمی تونم جلوشو بگیرمتنها کسی که همیشه و همه جا حمایتم کرد تو بودیتو بودی که بی هیچ منتی کنارم بودیتو بودی که هیچ وقت ازم عصبانی نشدی و با صبر و آرامش "تحملم" کردیتو بودی که نمی ذاشتی ناراحت بخوابمتو بودی که هرکاری خواستم بکنم بهم امیدواری دادی و حمایتم کردیتو بودی که پای تلفن صدای گریه من و شنیدی و با اینکه ازم دور بودی بازم تونستی آرومم کنیحالا من حتی از راه دور هم تورو ندارممن خیلی خوش شانس بودم که تونستم تمام این حس های قشنگ رو با تو تجربه کنمخیلی خوشبخت بودم که تورو داشتم، اینو با افتخار میگمولی دیگه تموم شدکاش میشد برگردی، کاش میشد بمونیکاش می تونستم همه اینا رو برای خودت بنویسمولی فکر نمی کنم بخوای بدونی چی می گذره و چی می کشممن دلم برات خیلی تنگ شده، خیلی زیاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده حبیبی تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

صفحه بندی